<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>نفحات عمر</title>
<link>https://noom.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 02 Aug 2010 16:05:44 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>آ.پ</title>
<link>https://noom.blogfa.com/post/19</link>
<description>هیچ وقت علاقه ای به دسته بندی کردن آدما نداشتم ، با این همه ، همیشه این کار رو خواسته یا ناخواسته انجام دادم و میدم. هر بار با معیارهای متفاوت ؛ چه درست ، چه غلط! این بار نمیدونم اسم معیارم رو چی بذارم! ، ولی بر این اساس ، فکر می کنم آدما به دو دسته تقسیم می شن ؛ هر دو دسته زندگی می کنند ، منتها با روشهای مجزا! عده ای زندگی می کنند ، تا بهانه پیدا کنند. ولی همون طور که پیداست ، هیچ وقت بودنشون ، کارهاشون ، سرنوشتشون به اون بهانه هه بسته نیست ؛ ممکنه تا ابد</description>
<pubDate>Mon, 02 Aug 2010 16:05:44 +0330</pubDate>
<dc:creator>noom</dc:creator>
<guid>noom.blogfa.com/post/19</guid>
</item>
<item>
<title>روزمرگی</title>
<link>https://noom.blogfa.com/post/18</link>
<description>زندگی ، مملو از تناقضاتِ بعضا جالب است. این جمله یک کشف بزرگ نیست ؛ بیان کردنش نشانه ی نبوغ محسوب نمی شود ؛ نشسته ایم و باز به عادت مألوف همیشگی ، کیلینگ تایم می کنیم دسته جمعی! یکی پشت میز ، دست به کیبورد و در حالِ «خلقِ دیگری» ؛ یکی پشت سیم ها و در حالِ «کِیف و دلبری» ؛ یکی روی ابرهاست و خفه شده از «حس برتری» ؛ یکی هم که ... پر شده از «بی ثمری»! پ.ن: دچار شده ام به روزمرگی! دلم هیجان می خواهد ؛ بریم بانجی جامپینگ؟</description>
<pubDate>Thu, 29 Jul 2010 01:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>noom</dc:creator>
<guid>noom.blogfa.com/post/18</guid>
</item>
<item>
<title>ره آورد</title>
<link>https://noom.blogfa.com/post/17</link>
<description>واقعیت اینه که درک هر فرد از دنیای ِ پیرامونش با میزان تجاربی که کسب می کنه ، رابطه ی مستقیم داره. پس هرقدر که انسان موقعیت های بیشتری رو تجربه کنه ، میتونه واقعیت های ِ اطراف ِ خودش رو بهتر ببینه. حکایت ِ سفر رفتن ما هم چیزی بود شبیه همین. یک مسافرت ِ دوستانه ی نسبتا طولانی مدت (تقریبا 17 روز) به نیت کسب تجارب ِ جدید ، که البته قرار بر این بود که بیش از این طول بکشه که به دلایلی منتفی شد و تصمیم گرفتیم در همین حد تمومش کنیم.</description>
<pubDate>Mon, 26 Jul 2010 11:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>noom</dc:creator>
<guid>noom.blogfa.com/post/17</guid>
</item>
<item>
<title>بیان ِ حقیقت یا حقیقت ِ بیان ...</title>
<link>https://noom.blogfa.com/post/16</link>
<description>حقیقت گاهی اوقات تلخ میشه ، تلخ تر از حتی عسل!</description>
<pubDate>Fri, 09 Jul 2010 07:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>noom</dc:creator>
<guid>noom.blogfa.com/post/16</guid>
</item>
<item>
<title>... و آسمان ، همچنان آبیست!</title>
<link>https://noom.blogfa.com/post/15</link>
<description>خ وب یادمه که چند ماه پیش ، مصاحبه ی نویسنده ای رو می خوندم که می خواست از این انتقاد که موضوع ِ کتابش ، تقلیدی از کتاب های ِ غربیه دفاع کنه. اونجا ، آقای ِ نویسنده ، جمله ای رو گفت که البته من اصلا بهش معتقد نیستم ، جمله ای به این مضمون که: «...همه ی موضوعات ممکن تاکنون در کتاب ها و نوشته ها مطرح شده و دیگه موضوع بکر و دست نخورده ای در جهان باقی نمونده ؛ بنابراین طبیعیه که آثار نویسندگان کم کم تشابه پیدا خواهند کرد...» ک اری به غلط بودن جمله ش ندارم _ و</description>
<pubDate>Wed, 07 Jul 2010 13:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>noom</dc:creator>
<guid>noom.blogfa.com/post/15</guid>
</item>
<item>
<title>تیشه ی برق ...</title>
<link>https://noom.blogfa.com/post/14</link>
<description>این روزا که نمیفهمم چه جوری شب میشن رو با خیلی چیزا سر میکنم! یکیش اشعار ِ «نادر ِ نادرپور»ــه ... از خیلی شعرهاش خوشم اومده ، یا بهتر بگم ؛ از شعرهاش خیلی خوشم اومده ؛ قصدم این بود که چند تیکه ی منتخب رو بذارم ؛ ولی وقتی «تیشه ی برق» رو دیدم ؛ دلم نیومد تیکه ش کنم! دیگه به هر حال این روزای بی سببی و تعلیق رو ، جز این هم نمیشه سر کرد! « برقی دمید و تیشه ی خونین ِ خویش را بر فرق ِ شب نواخت طاق ِ بلند ِ شیشه ای ِ آسمان شکست وز آن شکاف ، کوکب ِ تنهای ِ بخت ِ</description>
<pubDate>Sun, 04 Jul 2010 12:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>noom</dc:creator>
<guid>noom.blogfa.com/post/14</guid>
</item>
<item>
<title>الحمدلله ...</title>
<link>https://noom.blogfa.com/post/11</link>
<description>«خوب» نشدم! نه! بذار یه جور دیگه بگم ؛ یعنی من که نمی دونم «خوب و بد»م توی چیه! از اول توکلم به «خود»ش بوده ، اونم که بد ِ بنده شو نمی خواد؟! می خواد؟!!! « نرسیدم » ! آره ، این بهتره ... به اون چیزی که می خواستم نرسیدم ؛ همین! به هر حال آدمیم دیگه ، مگه نه؟! آدم اگه قرار بود به هر چیزی که می خواد برسه که دیگه بهش نمی گفتن «آدم»! .... می خواستم بگم مهم نیست ؛ ولی دیدم هست! این که برسم ، برام مهم بود ، خیلی! ولی ، خب! حالا که گذشت ...</description>
<pubDate>Sat, 26 Jun 2010 20:30:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>noom</dc:creator>
<guid>noom.blogfa.com/post/11</guid>
</item>
</channel>
</rss>
